![]() |
![]() |
|
| شعر خود را با ديگران قسمت كنيد! |
|
بوته گل سرخ(با حسرت):روي زمين سياست وارد دنياي نباتات هم شده. مسافر كوچولو(در حال شخم زدن):چطور؟ بوته گل سرخ:خيلي وقته حتي توي شعر هم حرف از سبز و سفيده،همه به سرخ بي توجهن. مسافر كوچولو:إ،من فكر مي كردم كانديداي سرخ رئيس جمهور شده! بوته گل سرخ(بغض كرده):بدبختي همين جاست ديگه! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 20:37 توسط ستاره |
|
|
سال 1316 ،نيروهاي خودي زنان را به جرم حجاب مي گرفتند. سال1366 ،نيروهاي خودي زنان را به جرم بي حجابي مي گرفتند. سال1386،نيروهاي خودي زنان را به جرم بد حجابي مي گرفتند. سال1666،نيروهاي خودي كلا همه را مي گيرند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 10:2 توسط ستاره |
|
|
آسمونو مه گرفته نمیتونم هیچ جا رو ببینم هوا تاریک شده.
آسمون ابریه؟می خواد بارون بیاد؟ نه خونهء همسایه مون آتیش گرفته اینا هم دودشه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:23 توسط ستاره |
|
|
ساعت 14 اينجا تهران است،صداي ج...خش....خش...خش...(پارازيت)...اسلامي ايران. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 19:22 توسط ستاره |
|
|
شعر یادتون نره!(سمت چپ)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:30 توسط ستاره |
|
|
شنيدي؟ چيرو؟ كه امسال هميشه در صحنه ها چه صحنه هايي آفريدند! نه ...!چه صحنه هايي؟ همون صحنه هايي كه ترانه و سعيده رو از صحنه محو كرد ديگه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:10 توسط ستاره |
|
|
زمان:مهر ماه ،سال 1400 مكان:پشت درهاي دانشگاه.
من(آه كشان):هي،يعني ميشه منم يه روزي برم دانشگاه؟ آبي:نه! من(افسرده):آخه چرا؟ آبي:اون قدر،وبلاگ بنويس تا موهات مثل دندونات سفيد شه وهمين طور پشت كنكور بموني!
3 ثانيه بعد:
آبي به ديوار دانشگاه چسبيده و جمعيت سعي دارند با كاردك از ديوار جداش كنن. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 20:39 توسط ستاره |
|
|
مكان:دفتر مدرسه. زمان:شهريور ماه،روز ثبت نام.
مدير(خيره به فرم ثبت نام):تو خجالت نمي كشي؟ دانش آموز:چرا خانم؟ مدير:اين ديگه چه مسخره بازيه؟ دانش آموز:آخه چرا خانم؟مگه چي شده؟ مدير:تو با اين وضع نمره اين رشته رو انتخاب كردي؟ دانش آموز:آخه خانم من كه نمره هام بد نيست! مدير:د واسه همينه كه ميگم ديگه،دختر!آخا آدم با معدل 19.5 ميره رشته انساني؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 20:37 توسط ستاره |
|
|
يه جمله معروفي هست كه ميگه :اولين ببين حرف طرف مقابلت چيه بعدا به گويندش نگاه كن،البته اين نقل به مضمونش بود.حالا شما فقط يك لحظه تصور كنيد ،يه بنده خداي هموطني به اين جمله عمل كنه ،حاضرم سر همهء دار و ندار نداشتم شرط ببندم كه طرف بعد شيش ماه ديوونه ميشه،حالا شيش ماه نشه دوازده ماه حتما ميشه! حالا همه اينها را براي چي گفتم؟براي اين كه بگم، كسي كه همهء آتيشها از گور اون بلند مي شه گفته: روند مردمسالاري در ايران دموكراسي غربي را زير سوال برد. البته واقعا خيلي چيزها زير سوال رفتن ولي چيزي كه بيشتر از همه زير سوال رفت و همانجا زير سوال هم ماند يك چيزي بود توي مايه هاي ...مايه هاي...: جم....ريت! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 21:13 توسط ستاره |
|
|
تا کنکور شش ماه مانده اما معلمها طوری حرف می زنند انگار همین فرداست!چرا فکر نمی کنند که این نوع حرف زدن فقط اعصاب ما را خرابتر می کند؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:10 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کارتون ردپای آبی یادتان هست؟کارتون جالبی بود اسم این وبلاگ دقیقا از روی آن برداشته شده!اگه هم ندیدین مسئله ای نیست تلویزیون پخش مجدد داره خودتونو چندان ناراحت نکنین!
در ضمن!می تونید شعر خودتونو از قسمت نظرات ارسال کنید چون شعرهای برگزیده در ذیل قرار می گیرند! در شب اكنون چيزي مي گذرد ماه سرسخت و مشوش و بر اين بام كه هرلحظه در او بيم فرو ريختن است ابرها،همچون انبوه عزاداران لحظه ی باريدن را گويي منتظرند لحظه اي و پس از آن،هيچ. پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد و زمين دارد باز مي ماند از چرخش پشت اين پنجره يك نامعلوم نگران من و توست اي سراپايت سبز دستهايت را چون خاطره اي سوزان،در دستان عاشق من بگذار! «فروغ فرخزاد» ديشب انگار صداي دم و بازدمي مي شنيدم ديشب انگار پنجهايي روي ديوار اتاقممي خراشيد آن را غول قصه گويا پشت ديوار اتاقم سايه انداخته بود غول قصه قصد رفتني نداشت به خيال آنكه سحري نزديك است صبر مي كردم،صبر مي كردم و ديوار اتاقم هي صدا مي كرد زير پنجه هايش ديگر انگار طاقتم از دست رفت بي هراس و ترسي در دل شب به خيابان رفتم و صداي خنده اي وحشتناك به وجودم رفتو لرزاند تيره پشتم را! آن صداي پاسبان ما بود پاسبان شهرمان آنجا بود اولش شاد شدم اما بعد...! غول غصه با نگاهش التماسم كرد ،انگار آشنا بود برام! پاسبان شهرم زخمي كرد غول قصه ها را غول قصه پنجه انداخته بود بر ديوار زير پوتين نظام غول قصه در نگاهم آشنا مي آمد! آه فهميدم!آه فهميدم! بي گمان او من بود غول قصه من بودم! «ستاره» |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 |
| پیوندها |
|
يادداشت های يك دختر ترشيده گيلاس خانومی هستم يادداشت های يك گلابی ديوانه ويولت یادداشت های یک تارای بی پروا گوگلی موتور جستجوی ایرانیان سیب زمینی خورها |
|
RSS
|